سر صف ایستاده ام. بعد یکساعت نوبتم شده است. یکی می آید از پشت سر هل هل می کند و جلویم رد میشود. با خود می گویم پیرمرد است و تحمل ندارد بگذار بگذرد. جوانكي از راه می رسد و با قیافه ای حق به جانب به من می گوید ته صف آنور است. آخر صف را نشانم میدهد. می گویم نوبت من قبل از این پیرمرد بود، می گوید من شما را ندیده ام. با خود می اندیشم ما چقدر خود مطلق انگار هستیم و به چه سادگی در مورد دیگران حکم صادر می کنیم. تصورش این است که چون خودش مرا ندیده است پس لابد جایی در صف نداشته ام. به او میگویم چه اهمیتی دارد شما دیده باشی یا خیر؟ منهم شما را ندیده ام.
بکذریم، متأسفانه آفت مطلق انگاری و خود حق بینی در تمام لایه های اجتماعی نفوذ کرده است.به نحوی که کمتر کسی را پیدا میکنی که همیشه و در همه موارد خودش را حق مطلق نبیند و برای نظر و عقیده دیگران و یا مخالفانش ذره ای اهمیت قائل باشد. تقریباً تمام جناحهای سیاسی موجود حتی آنان که دم از دمکراسی و مردمسالاری و برخورد دیدگاه ها میزنند نیز کم و بیش به این بیماری گرفتارند. وقتی که افراد عادی جامعه اینچنین هستند دیگر چه انتظاری از خواص و حکمرانان می توان داشت؟ مگر نه این است که همین عوامند که خواص را خواص می کنند؟ و مگر نه این است که خواص و حکمرانان از بین همین عوام و آدمهای معمولی اجتماع بوجود می آیند ؟ پس چطور می توان انتظار داشت بتوانند در دعواهای سیاسی و حزبی ارزش و شأنی برای رقبایشان قائل باشند؟ از خود می پرسم این بیماری از بدنه جامعه به دستگاه حا کمه راه پیدا کرده است یا بر عکس مردم چون حاکمانشان را بر این شیوه دیده اند کم کم گرفتار این آفت و مرض شده اند؟ یاد کلام حضرت ختمی مرتبت می افتم که فرمود "الناس علی دین ملو کهم" ، مردم بر روش حاکمانشان هستند کمی بعد تر این شعر مولانا به ذهنم میرسد:
"ماهی ز سر گنده گردد نی ز دم فتنه از عمامه خیزد نی ز خم "
به این نتیجه میرسم که آفت خود مطلق بینی وخود حق انگاری از بالا به پایین در حرکت است. پس آن بالاییها از کجا آلوده شده اند؟